گرگ هاري شده ام
هرزه پوي و دله دو
شب درين دشت زمستان زده بي همه چيز
مي دوم ، برده ز هر باد گرو
چشمهايم چو دو كانون شرار
صف تاريكي شب را شكند
همه بي رحمي و فرمان فرار
گرگ هاري شده ام، خون مرا ظلمت زهر
كرده چون شعله چشم تو سياه
تو چه آسوده و بي باك خرامي به برم
آه ، مي ترسم ، آه
آه ، مي ترسم از آن لحظه پر لذت و شوق
كه تو خود را نگري
مانده نوميد ز هرگونه دفاع
زير چنگ خشن وحشي و خونخوار مني
پوپكم ! آهوكم
چه نشستي غافل
كز گزندم نرهي، گرچه پرستار مني
پس ازين دره ي ژرف
جاي خميازه جاويد شده غار سياه
پشت آن قله پوشيده ز برف
نيست چيزي، خبري
ور تو را گفتم چيز دگري هست ، نبود
جز فريب دگري
من ازين غفلت معصوم تو ، اي شعله پاك
بيشتر سوزم و دندان به جگر مي فشرم
منشين با من ، با من منشين
تو چه داني كه چه افسونگر و بي پا و سرم ؟
تو چه داني كه پس هر نگه ساده من
چه جنوني، چه نيازي، چه غمي ست ؟
يا نگاه تو ، كه پر عصمت و ناز
بر من افتد ، چه عذاب و ستمي ست
دردم اين نيست ولي
دردم اين است كه من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم
پوپكم ! آهوكم
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم
مگرم سوي تو راهي باشد
چون فروغ نگهت
ورنه ديگر به چه كار آيم من
بي تو ؟ چون مرده چشم سيهت
منشين اما با من ، منشين
تكيه بر من مكن ، اي پرده طناز حرير
كه شراري شده ام
پوپكم ! آهوكم
گرگ هاري شده ام
برچسب: زانم,
نویسنده: حسین صادقی